دیشب باز اینجا شام غریبان گرفته بودم برای خودم..چه میدانم .فاز گوز. از همان حالهای خوش سنگین..از همان فازهای فاجعه ، مصیبت،از همانها که مثلا "تو کجایی که اینجا کجاست که این منم بی تو...و...." بعد دیدم این چند وقت یعنی از همان شب که از فرق آسمان پرت شدم پلق! کف زمین از همان شب از همان شب کذایی چهار مرداد از همان عصر عاشورا از همان غروب معروف، دیگر چنان چنگ انداخته ام به زمین که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند مرا از جا بکند و به آسمان ببرد...یعنی می خواهم بگویم آدم گاهی چنان با کله می افتد از آن بالا که زمین و هرچه در آن هست را چنگ می اندازد تا دیگر کنده نشود به این راح
برچسب:
نویسنده: علی مرادی
تاريخ: يکشنبه
28 شهريور
1395 ساعت: 16:07